تبليغاتX
بچه ها بیایین گپ بزنیم flash suport

دوستان سلام

تابلوي شام آخر رو همتون تابحال ديدين. اين هم يه عكس از همون تابلوئه با اين تفاوت كه ما آخر شام رسيديم.

 

 

هر كدوم از اون افرادي كه توي عكس بالا هستن يه پيامي دارن كه براتون مينويسم.

 

  •         بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و

 

وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.

  •         ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که  

چيزي رو دوباره بدست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم.

  •        اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که اون هم همین کارو بکنه 

پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه

 

اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.

  •       در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت

و در یک روز میشه عاشق شد. ولی یه عمر طول میکشه  تا کسی رو فراموش کنی.

  •       دنبال نگاهها نرو چون میتونن گولت بزنن. دنبال دارایی نرو چون کم کم افول میکنه. دنبال

کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد.

 

کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه.

  •       دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخوای اونو از رویات

بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی.

  •       رویایی رو ببین که میخوای. جایی برو که دوست داری. چیزی باش که میخوای باشی. چون

فقط یه جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی.

  •       آرزو میکنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی. به اندازه کافی بکوشی تا

قوی باشی. به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا

 

      خوشحال بمونی.

  •       همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس میکنی چیزی ناراحتت میکنه احتمالا دیگران رو هم

آزار میده.

  •      شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن. اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین

استفاده رو میبرن.

  •      شادی برای اونایی که گریه میکنن و یا صدمه میبینن زنده است. برای اونایی که دنبالش

میگردن و اونایی که امتحانش کردن. چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون

 

میفهمن.

 

 

  •      عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد میکنه و با اشک تموم میشه. روشنترین

آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردها و رنجها رو دور

 

      نریختی توی زنگی به درستی پیش بری.

===============================

 

 

از يه سري از كودكان معني عشق رو پرسيدن. جوابهايي رو كه دادن خيلي جالبه. شما هم بدونين خالي از لطف نيست.

 

کودک ۸ ساله:

از زمانیکه مادر بزرگم دچار آرتروز شد، دیگر نمیتوانست خم شود و ناخن های پایش رو لاک بزند، از آن به بعد، همیشه پدر بزرگم این کار را برای او انجام میداد. حتی وقتی که دست های خودش هم آرتروز شد. این عشق اشت.

کودک ۴ ساله:

وقتی کسی شما را عاشقانه دوست می دارد، شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو می دانی که نامت در لبهای او ایمن است.

کودک ۶ ساله:

عشق یعنی آن هنگامی که برای خوردن غذا با کسی بیرون میروی و بیشتر چیپس خود را به او میدهی بدون اینکه توقع متقابلی داشته باشی.

کودک ۴ ساله:

عشق آن چیزی است که در اوج خستگی، لبخند را به لبانت می آورد.

کودک ۷ ساله:

عشق یعنی آن زمانی که مامان برای بابا قهوه درست میکند و برای اطمینان از خوبی طعمش کمی از آن را می نوشد.

کودک ۷ ساله:

عشق آن زمانی است که به شخصی میگویی از لباسش خوشت آمده و او از آن پس، هر روز آن را می پوشد.

کودک ۵ ساله:

عشق یعنی آن زمانیکه مامان بهترین تکه مرغ را برای بابا می گذارد.

================================

 

 

يه خاطره از بازديد از يك تيمارستان:

 

پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکشی میکرد. مردی را میان دیوانگان دید که به نظر& خیلی با هوش می آمد. او را پیش خواند و با کمال مهربانی پرسید که:

- شما را به چه علت به تیمارستان آورده اند؟

مرد در جواب گفت:

- آقای دکتر زنی گرفته ام که دختر 18 ساله ای داشت. یک روز پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز, زن من مادر زن پدر شوهرش شد. چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود - پسری زایید. این پسر، برادر من شد، زیرا پسر پدرم بود.

اما در همان حال نوه زنم و از این قرار نوه بنده هم می شد. و من پدربزرگ برادر ناتنی خود شده بودم. چندی بعد زن بنده پسری زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و ضمنا مادر بزرگ او شد، در صورتیکه پسرم برادر مادر بزرگ خود و ضمنا نوه او بود.

از طرفی چون مادر فعلی من، یعنی دختر زنم، خواهر پسرم می شود، بنده ظاهرا خواهر زاده پسرم شده ام، ضمنا پدر مادرم و پدر بزرگ خودم هستم، پسر پدرم نیز هم برادر و هم نوه من است.

آقای دکتر، اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید قطعا کارتان به تیمارستان می کشید.

 

 

 ======================================

 

 

گزارشي از مراسم خواستگاري يك خر محترم:

 

 

خری آمد بسوی مادر خویش

بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری

اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان

تو را من دوست دارم بهتر از جان

ز بین این همه خرهای خوشگل

یکی را کن نشان چون نیست مشکل

خرک از شادمانی جفتکی زد

کمی عر عر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت

به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من

به زیبایی نباشد مثل او زن

بگفت مادر برو پالان به تن کن

برو اکنون بزرگان را خبر کن

به آداب و رسومات زمانه

شدند داخل به رسم عاقلانه

دو تا پالان خریدند پای عقدش

یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله

همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کتاب خود گشایید

وصال عقد ایشان را نمایید

دوشیزه خر خانم آیا رضایی؟

به عقد این خرخوشتیپ درآیی؟

یکی از حاضرین گفتا به خنده

عروس خانم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر بپرسید

که خر خانم سرش یکباره جنبید

خران عرعر کنان شادی نمودند

به یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی

برای این دو خر در زندگانی

 

====================================== 

گفتگو با حافظ

 

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس

گفتم: سلام حافظ گفتا: علیک جانم

گفتم: کجا روی؟ گفت: والله خود ندانم

گفتم: بگیر فالی گفتا: نمانده حالی

گفتم: چگونه ای؟ گفت: در بند بی خیالی 

گفتم: که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟

گفتا: که می سرایم شعر سپید باری

گفتم: زدولت عشق، گفتا: کودتا شد

گفتم: رقیب گفتا: کله پا شد

گفتم: کجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟

گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم: بگو، ز خالش، آن خال آتش افروز؟

گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

گفتم: بگو، زمویش گفتا: که مش نموده

گفتم: بگو زیارش گفتا: ولش نموده

گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟

گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش

گفتا: خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم: بگو، ز ساقی حالا شده چه کاره؟

گفتا: شدست منشی در دفتر اداره

گفتم: بگو، ز زاهد آن رهنمای منزل

گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم ها

گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم: بگو، ز محمل یا از کجاوه یادی

گفتا: پژو، دوو، بنز یا گلف نوک مدادی

گفتم: که قاصدک کو آن باد صبح شرقی

گفتا: که جای خود را داده به فکس برقی

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا: به جای هدهد دیش است و ماهواره

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد؟

گفتا: به پست داده، آورد یا نیاورد؟

گفتم: بگو، ز مشک آهوی دشت زنگی

گفتا: که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم: سراغ داری میخانه ای حسابی؟

گفتا: آنچه بود از دم گشته چلو کبابی

گفتم: بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان

گفتا: نمی هراسی از چوب پاسبانان؟

گفتم: شراب نابی تو دست و پا نداری؟

گفتا: که جاش دارم وافور با نگاری

گفتم: بلند بوده موی تو آن زمان ها

گفتا: به حبس بودم از ته زدند آنها

گفتم: شما و زندان؟ حافظ ما رو گرفتی؟

گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتی.

 

 

 ====================================

 

جغرافياي خانومها:

 

 

 

 

  • خانومها در سن ۱۸ تا ۲۱ سالگی:

مانند آفریقا یا استرالیا هستند.

 

 توضیح:

 

وحشی، با زیبایی های افسون کننده طبیعی.

 

  • خانومها در سن ۲۱ تا ۳۰ سالگی:

مثل آمریکا یا ژاپن هستند.

 

توضیح :

 

کاملا کشف شده بسیار توسعه یافته، آماده برای معامله، مخصوصا معامله با پول نقد یا اتومبیل.

  • خانومها در سن ۳۰ تا ۳۵ سالگی:

مانند هند و اسپانیا هستند.

 

 توضیح:

 

بسیار داغ، آسوده خاطر و آرام، و آگاه به زیبایی های خود

 

 

 

 

  • خانومها در سن ۳۵ تا ۴۰ سالگی:

مانند فرانسه یا آرژانتین هستند.

 

 

 توضیح:

 

بدین معنا که اگر چه ممکن است در جریان جنگ نیمه ویران شده باشند،

 اما هنوز جاده های بسیاری برای تماشا دارند.

خانومها در سن ۴۰ تا ۵۰ سالگی:

 

مثل یوگسلاوی یا عراق هستند.

 

توضیح:

 

جنگ را باخته اند. هنوز گرفتار اشتباهات پیشین اند. و به بازسازی کامل نیاز دارند

خانومها در سن ۵۰ تا ۶۰سالگی:

 

مانند روسیه و کانادا هستند.

 

توضیح:

 

بسیار پهناور، آرام و مرزها بدون مرزبان، اما سرمای زیاد، خلایق را از آنان می رماند.

خانومها در سن ۶۰ تا ۷۰ سالگی:

 

مانند انگلستان یا مغولستان اند.

 

 توضیح:

 

با یک گذشته درخشان و بدون آینده.

 

 

 

خانومها بعد از سن ۷۰ سالگی:

 

شبیه آلبانی یا افغانستان اند.

 

توضیح :

 

همگان میدانند که در کجایند، اما هیچکس به سراغشان نمی رود.

 

 

 ================================================

 

 

اگه گفتيد فرق ما چيه؟

 

 

 

 

اگر گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیست؟

در انگلیس شما یک کیف اسکناس می برید و با آن یک ماشین میخرید، اما در ایران شما یک ماشین اسنکاس می برید و با آن یک کیف میخرید.

 

 

اگر گفتید فرق گردش در تهران و پاریس چیست؟

در پاریس هر وقت شما خواستید گردش کنید از ماشین پیاده می شوید و در تهران هر وقت شما

خواستید گردش کنید سوار ماشین می شوید.

 

 

اگر گفتید فرق یک مجرم در ایران با یک مجرم در جاهای دیگر چیست؟

در همه جا آدم اول جرمش معلوم می شود و بعد زندانی می شود، در ایران آدم اول زندانی می شود و

بعد جرمش معلوم می شود.

 

 

اگر گفتید فرق یک تخم مرغ در تهران و مسکو چیست؟

در مسکو اگر تخم مرغ را زیر مرغ بگذارید بعد از ۲۱ روز احتمالا یک جوجه از تخم بیرون می آید، اما در

 تهران پس از ۲۱ روز ممکن است از تخم مرغ هر موجودی بیرون بیاید، مثلا یک شتر.

 

 

اگر گفتید فرق محل کار ایرانی ها و آمریکایی ها چیست؟

مردم آمریکا در خانه استراحت می کنند، در اداره کار می کنند و در خیابان تفریح، اما مردم ایران در خانه

تفریح می کنند، در اداره استراحت می کنند و در خیابان کار.

 

 

 

 

اگر گفتید فرق یک نویسنده ایرانی با یک نویسنده آلمانی چیست؟

یک نویسنده آلمانی وقتی نوشته هایش چاپ شد معروف می شود و یک نویسنده ایرانی وقتی جلوی

چاپ نوشته هایش گرفته شد معروف می شود.

 

 

اگر گفتید فرق یک تاجر ایرانی با یک تاجر عرب چیست؟

تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت می شود، اما تاجر ایرانی از وقتی شناخته شد

ناموفق و بدبخت می شود.

 

 

اگر گفتید فرق پلیس راهنمایی و رانندگی در ایران با جاهای دیگر دنیا چیست؟

در همه جای دنیا وقتی ترافیک ایجاد بشود سرو کله پلیس راهنمایی و رانندگی پیدا می شود، اما در

ایران وقتی سرو کله پلیس راهنمایی و رانندگی پیدا می شود ترافیک ایجاد می شود.

 

 

اگر گفتید فرق یک زندانی در ایران با یک زندانی در اروپا و آمریکا چیست؟

در اروپا و آمریکا وقتی کسی زندانی می شود اعتبارش را ازدست میدهد، امادر ایران وقتی کسی

زندانی می شود اعتبار به دست می آورد.

 

 

اگر گفتید فرق یک آدم موفق در ایران با سایر نقاط جهان چیست؟

در همه جای دنیا وقتی کسی موفق می شود همه به او نزدیک می شوند و با او شریک می شوند و

به او کمک می کنند، اما در ایران وقتی کسی موفق شود همه از او فاصله می گیرند و رابطه شان را با

او قطع می کنند و جلوی کارش را می گیرند.

 

 

اگر گفتید فرق سیستم اداری ایران با سیستم اداری کانادا چیست؟

سیستم اداری کانادا چون کار مردم را راه می اندازد و به آنها کمک می کند از مردم پول می گیرد، اما

سیستم اداری ایران چون جلوی کار مردم را می گیرد از آنها پول می گیرد.

 

 

اگر گفتید تفاوت دشمن در ایران و جاهای دیگر دنیا چیست؟

در همه جای دنیا آدم وقتی داشته باشد جلوی کارش گرفته می شود، در ایران وقتی آدم ها دشمن

داشته باشند تازه انگیزه کار پیدا می کنند.

 

 

اگر گفتید فرق یک ماشین در تهران با بلژیک چیست؟

در بلژیک شما وقتی یه ماشین می خرید دائما قیمت آن کم می شود، اما در تهران شما وقتی یک

ماشین می خرید دائما قیمت آن زیاد می شود.

 

 

اگر گفتید تفاوت موسیقی در تهران با موسیقی در جاهای دیگر دنیا چیست؟

در همه جای دنیا وقتی موسیقی در مکان عمومی پخش می شود صدای آن را زیاد می کنند و وقتی

در خانه پخش می شود صدای آن را کم می کنند، اما در ایران وقتی موسیقی را در خانه پخش می

کنند صدای آن را زیاد می کنند و وقتی در مکان عمومی آن را پخش می کنند صدای آن را کم می کنند.

 

 

اگه گفتيد كه فرق زن مسلمان با زن غير مسلمان چيه؟

 

زن غير مسلمان چون از توالت فرنگي استفاده ميكنه همه جا نمي تونه كارش رو انجام بده ولي زن غير

 

مسلمان چون نوع توالت براش فرقي نداره ديگه مشكلي نداره.

 

اون خرسه هم براي رد گم كنيه. بهش توجه نكنين زياد.

 

 

 

 

خب حالابفرمايين كه نظر شما چيه؟

 

دوست شما

مهدي

باي تا هاي ديگر

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 10:37 |
  • عشق دردناك است چون براي سعادت راه مي‌آفريند. عشق دردناك است، چون دگرگون مي‌كند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بي‌خطر؛ نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما نمي‌توانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با كهنه مي‌تواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي  بي‌مصرف است. بدين سبب، ترس پديدار مي‌شود؛ و با رها كردن دنياي كهنه، راحت، بي‌خطر، دنياي كارايي، درد پديدار مي‌گردد. اين درد، همان دردي است كه كودك هنگام خروج از زهدان مادر احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده هنگام بيرون آمدن از تخم احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده آن گاه
    كه بكوشد براي نخستين بار پرواز كند، احساس خواهد كرد.
    ترس از ناشناخته، و ترك ايمني آشنا، ناامني ناشناخته، غير قابل پيش‌بيني بودن ناشناخته، هراسي بس عظيم را سبب مي‌شود.و از آن روي كه دگرگوني از «نفس» به سوي وضعيت «نه _ نفس» مي‌رود، درد بسيار عميق است. اما شما بدون عبور از درون درد، نمي‌توانيد سرمستي داشته باشيد. طلا اگر بخواهد سره شود، ناگزيراست از ميان آتش بگذرد.
    عشق آتش است.

  • اين به سبب درد عشق است كه ميليون‌ها مردم يك زندگي بي‌عشق را تجربه مي‌كنند. آنان نيز رنج مي‌برند، و رنج بردن آنان بيهوده است. رنج بردن در عشق، رنج بردني بيهوده نيست. رنج بردن در عشق خلاق است؛ شما را به سطوح عالي‌تر خودآگاهي مي‌برد. رنج بردن بدون عشق به طور كامل يك اتلاف است؛ شما را به هيچ جايي دلالت نمي‌كند، شما را در همان دور باطل در حركت نگاه مي‌دارد.
    انسان بدون عشق خودشيفته است، بسته است. او فقط خودش را مي‌شناسد. و اگر او ديگري را نشناخته است، چه قدر مي‌تواند خودش را بشناسد؟ چون فقط ديگري مي‌تواند هم چون يك آيينه عمل كند. شما بدون شناخت ديگري، هرگز خود را نخواهيد شناخت. عشق براي خودشناسي نيز بسيار بنيادي است. شخصي كه ديگري
    را در عشقي عميق، در شوري شديد، در يك سرمستي كامل نشناخته است، قادر نخواهد بود بشناسد كه خود كيست؛ چون آيينه‌‌اي براي ديدن تصور خويش نخواهد داشت.
    رابطه‌ي عاشقانه يك آيينه است و هر چه عشق ناب‌تر باشد، هر چه عشق متعالي‌تر باشد، آيينه بهتر است، آيينه پاكيزه‌تر است. اما عشق متعالي‌تر نيازمند آن است كه شما باز و گشوده باشيد. عشق متعالي‌تر نيازمند است كه
    شما آسيب‌پذير باشيد. شما مجبوريد زره خود را رها كنيد؛ اين دردناك است.
    شما ناگزير نيستيد پيوسته نگهباني بدهيد. شما ناگزيريد ذهن حسابگر را رها كنيد. شما ناگزير از خطر كردن هستيد. شما ناگزير از خطرناك زيستن هستيد. ديگري مي‌تواند به شما آسيب برساند؛ اين است ترسي كه در آسيب پذير بودن هست. ديگري مي‌تواند شما را نپذيرد؛ اين است ترسي كه در عاشق بودن
    هست.تصويري كه شما از خويشتن خود در ديگري خواهيد يافت، مي‌تواند زشت باشد؛ اضطراب اين است. از آيينه بپرهيزيد. اما با پرهيز كردن از آيينه، شما زيبا نخواهيد شد. با پرهيز كردن از وضعيت، شما رشد هم نخواهيد كرد. اين چالش مي‌بايست پذيرفته شود.
    انسان مجبور است به درون عشق برود. اين نخستين گام به سوي خداوند است، و از كنارش نمي‌توان گذشت. آنان كه مي‌كوشند گام عشق را دور بزنند، هرگز به خداوند نخواهند رسيد. اين گام به طور مطلق ضروري است، چون شما فقط هنگامي از تماميت خود آگاه مي‌شويد كه حضورتان توسط حضور ديگري مسحور شده
    باشد، هنگامي كه از خودشيفتگي خود، دنياي بسته‌ي زير آسمان باز، بيرون آورده شده باشيد.

  • عشق يك آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع، آسمان لايتناهي ترس مي‌آفريند.
    و رها كردن نفس بسيار دردناك است، زيرا به ما پروردن نفس را آموخته‌اند. ما فكر مي‌كنيم كه نفس تنها گنج ماست. ما از آن محافظت كرده‌ايم، ما آن را آراسته‌ايم، ما به طور مستمر آن را برق انداخته‌ايم، و هنگامي كه عشق بر در مي‌كوبد، كل چيزي كه براي عاشق شدن مورد نياز است، كنار گذاردن نفس است؛ قطعاً اين دردناك است. نفس محصول تمامي زندگي شماست؛ كل آن چيزي است كه شما آفريده‌ايد. اين نفس زشت، اين ايده كه «من از هستي جدا هستم» اين ايده زشت است، چون غير واقعي است. اين ايده وهم است، اما جامعه‌ي ما
    وجود خارجي دارد، جامعه‌ي ما بر اين ايده مبتني است كه هر شخصي يك شخص است، نه يك حضور.
    حقيقت اين است كه در كل هيچ شخصي در دنيا وجود ندارد؛ فقط حضور وجود دارد. شما نيستيد _ نه به مثابه يك نفس، جداي از كل. شما بخشي از كل هستيد. كل به شما راه مي‌يابد، كل در شما نفس مي‌كشد، در شما مي‌تپد، كل هستي شماست.

  • عشق به شما نخستين تجربه از هماهنگ بودن با چيزي را مي‌دهد كه نفس شما نيست. عشق به شما اين نخستين درس را مي‌دهد كه مي‌توانيد در هماهنگي با كسي باشيد كه هرگز بخشي از نفس شما نبوده است. اگر شما بتوانيد با يك زن هماهنگ باشيد، اگر شما بتوانيد با يك دوست هماهنگ باشيد، با يك مرد، اگر شما بتوانيد با كودك خود يا با مادر خود هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر هماهنگ بودن با يك فرد چنين لذتي مي‌دهد، پيامدش چه خواهد بود اگر با كل انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر شما بتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با حيوانات و پرندگان و درختان هماهنگ باشيد؟ آن گاه، يك گام به گامي ديگر رهنمون مي‌شود.عشق يك نردبام است؛ با يك نفر آغاز مي‌شود، با تماميت به پايان مي‌رسد. عشق آغاز است، خداوند پايان است. از عشق در هراس بودن، از دردهاي بالنده‌ي عشق در هراس بودن، محصور ماندن در يك سلول تاريك است.انسان امروزي در يك سلول تاريك زندگي مي‌كند؛ سلولي كه خود شيفته است.

  • خودشيفتگي بزرگ‌ترين دلمشغولي ذهن مدرن است.و بنابراين مسائلي وجود دارند، مسائلي كه بي‌معني‌اند. مسائلي وجود دارند
    كه سازنده‌اند، زيرا شما را به آگاهي و هشياري متعالي‌تري رهنمون مي‌شوند. مسائلي وجود دارند كه شما را به هيچ جايي هدايت نمي‌كنند. آن‌ها فقط شما را در بند نگاه مي‌دارند، فقط شما را در مخمصه‌ي كهنه‌ي خودتان نگاه مي‌دارند
  • عشق مساله‌ها مي‌آفريند. شما با پرهيز كردن از عشق، مي‌توانيد از آن مسائل پرهيز كنيد. اما آن‌ها مسائلي بسيار ضروري هستند! آن‌ها ناگزير از رويارو شدن هستند، ناگزير از مواجهه؛ آن‌ها ناگزيرند زيسته شوند و مي‌بايد از ميانشان گذشت و به ماورا رفت. و راه به فراسو رفتن از آن ميان است. عشق تنها چيز واقعي است كه ارزش اعمال كردن دارد. تمامي چيزهاي ديگر دست دوم هستند. اگر اين به عشق كمك كند، خوب است. تمامي چيزهاي ديگر فقط يك وسيله‌اند، عشق هدف است. بنابراين، درد هم آن قدر هم كه باشد، به درون
    عشق برويد.


  • اگر شما به درون عشق نرويد، همان گونه كه بسياري از مردم تصميم گرفته‌اند، آن گاه شما با خود درگير خواهيد بود. آن گاه زندگي شما يك زيارت نيست، آن گاه زندگي شما يك رودخانه نيست كه به اقيانوس مي‌رود؛
    زندگي شما يك آب‌گير راكد و گنديده است، كثيف، و به زودي هيچ چيزي جز چرك و گل نخواهد بود.
    براي پاك ماندن، انسان نيازمند جاري ماندن است؛ يك رودخانه پاك مي‌ماند، چون به جاري بودن ادامه مي‌دهد. جاري بودن روند پيوسته‌ي باكره ماندن است.يك عاشق باكره مي‌ماند. تمامي عشاق باكره‌اند. مردمي كه عشق نمي‌ورزند، باكره نمي‌مانند؛ آنان مسكوت مي‌شوند، راكد؛ آنان دير يا زود شروع به بوي گند دادن مي‌كنند _ وزودتر از ديرتر _ چون آنان هيچ جايي براي رفتن ندارند. زندگي آنان مرده است.اين جايي است كه انسان مدرن خود را مي‌يابد، و بدين سبب، تمامي انواع روان نژندي‌ها، تمامي انواع ديوانگي‌‌ها متداول شده‌اند. بيماري‌هاي رواني ابعاد عمومي گرفته‌اند. ديگر چنين نيست كه معدود افرادي بيمار رواني باشند؛ واقعيت اين است كه تمامي زمين يك تيمارستان شده است. تمامي انسانيت دارد از نوعي روان نژندي رنج مي‌برد.
    و اين روان‌نژندي از ايستايي خودپسندانه‌ي شما مي‌آيد. هر كسي با وهم داشتن يك خويشتن جدا درگير است؛ از اين روي مردم ديوانه مي‌شوند. و اين ديوانگي بي‌معناست، نابارآور، نيافريننده. يا مردم شروع به ارتكاب خودكشي مي‌كنند. اين خودكشي‌ها نيز نابارآور و نيافريننده‌اند.شما ممكن است با خوردن زهر يا پريدن از صخره يا شليك كردن به خود مرتكب خودكشي نشويد، اما مي‌توانيد مرتكب نوعي خودكشي شويد كه روندي بسيار بطئي دارد، و اين آن چيزي است كه دارد اتفاق مي‌افتد. مردم بسيار معدودي به طور ناگهاني مرتكب خودكشي مي‌شوند. ديگران براي يك خودكشي بطئي تصميم گرفته‌اند؛ آنان به تدريج، به آهستگي مي‌ميرند. اما تقريباً، تمايل به انتحاري بودن عالمگير شده است.

  • اين راه زندگي نيست؛ و دليل، دليل بنيادي آن است كه ما زبان عشق را فراموش كرده‌ايم. ما ديگر براي رفتن به درون آن ماجراجويي كه عشق ناميده مي‌شود، به قدر كافي شجاع نيستيم.از همين روست كه مردم مجذوب سكس هستند، چون سكس مخاطره‌آميز نيست؛ گذرا و موقتي است، شما درگير نمي‌شويد. عشق درگيري است؛ تعهد است؛ گذرا نيست؛ يك بار كه ريشه بگيرد. مي‌تواند براي ابد باشد.عشق مي‌تواند تعهدي مادام‌‌العمر باشد. عشق محتاج صميميت است و فقط هنگامي كه شما صميمي هستيد، ديگري يك آيينه مي‌شود. وقتي كه شما با يك زن يا مرد در رابطه‌اي جنسي ملاقات مي‌كنيد، شما در كل اصلاً ملاقات نكرده‌ايد؛ در واقع، شما از روح ديگري اجتناب كرده‌ايد. شما صرفاً از بدن استفاده كرديد و گريختيد، و ديگري نيز از تن شما استفاده كرد و گريخت. شما هرگز به قدر كافي صميمي نشديد تا از چهره‌ي اصيل يكديگر پرده برداريد.


  • عشق بزرگ‌ترين كوآن ذن است.عشق دردناك است، اما از آن نپرهيزيد. اگر از عشق بپرهيزيد، از بزرگ‌ترين
    مجال روييدن و باليدن پرهيز كرده‌ايد. به درون آن برويد، درد عشق را بكشيد، چون بزرگ‌ترين سرمستي از ميان رنج مي‌آيد. بله، درد وجود دارد، اما به سبب درد، سرمستي زاده مي‌‌شود، بله، شما ناگزير خواهيد بود به مثابه يك نفس بميريد، اما اگر بتوانيد به مثابه يك نفس بميريد، به مثابه يك هستي الهي تولد خواهيد يافت، به مثابه يك بودا. و عشق نخستين طعم نوك زباني «تائو»، تصوف و ذن را به شما خواهد داد. عشق نخستين سند را به شما خواهد داد كه خدا هست، كه زندگي پوچ و بي‌معني نيست.مردمي كه مي‌گويند زندگي بي‌معني است، مردمي هستند كه عشق را نشناخته‌اند. تمامي آن چه كه آنان دارند مي‌گويند، اين است كه زندگي آنان عشق را از
    دست داده است.

  • بگذاريد درد باشد، بگذاريد رنج بردن باشد. به ميان شب تاريك برويد، و شما به طلوع خورشيدي زيبا خواهيد رسيد. اين فقط در زهدان شب تاريك است كه خورشيد پرورده مي‌شود. اين فقط از ميان شب تاريك است كه صبح مي‌آيد.تمامي رويكرد من در اين جا از عشق است. من فقط عشق و فقط عشق مي‌آموزم و نه هيچ چيز ديگر. شما با عشق زاده شده‌ايد. عشق خداي واقعي است _ نه خداي متخصصين الهيات، بلكه خداي مسيح(ع)، خداي محمد(ص)، خداي عارفان و متصوفه، خداي بودا، عشق يك راه است، يك روش، براي كشتن شما به مثابه يك فرديت جدا و براي كمك كردن به شما كه سرمدي شويد؛ به مثابه يك شبنم ناپديد شده و اقيانوس شويد‌، اما شما ناگزير خواهيد بود از ميان در عشق بگذريد.

  • و به طور قطع وقتي انسان مثل قطره‌‌اي از شبنم شروع به ناپديد شدن مي‌كند و انسان ديرزماني هم چون يك شبنم زندگي كرده است، اين دردآور است؛ زيرا انسان فكر كرده است كه «من اين هستم، و حال اين دارد مي‌رود، من دارم مي‌ميرم.» شما در حال مردن نيستيد، بلكه فقط يك وهم دارد مي‌ميرد. شما با وهم همذات پندار شده‌ايد، درست، اما وهم هنوز هم وهم است. و فقط آن گاه كه وهم رفته باشد، شما قادر خواهيد بود ببينيد كه كيستيد. و اين رازگشايي شما را به قله‌ي جاودان لذت، سعادت، جشن و سرور مي‌آورد.

  • در آخر با اجازتون یه چندتا دعا میکنم شما هم آمین بگین.
  • اي خداي بزرگ آن قدر به ما عظمت روح و تقوا عطا کن
  •  که همه ي وجود خود را با عشق و رغبت قرباني حق کنيم .
  • خدايا آن چنان تار و پود وجود ما را به عشق خود عجين کن
  •  که در وجودت محو شويم.
  • خدايا ما را از گرداب خودخواهي و از گردباد هوا و هوس نجات ده
  • و به ما قدرت ايثار عطا کن.
  • خدايا در اين لحظات سخت امتحان، نور ايمان را بر قلب ما بتابان
  •  و ما را از لغزش نگاه دار.
  • خدايا در اين لحظات سخت امتحان، نور ايمان را بر قلب ما بتابان
  •  و ما را از لغزش نگاه دار.
  •  
  •  
  • اين آتش سوزنده
    از خود نمي‌پرسي: چرا
    اين خسته را آزردمش؟
    با خود نمي‌گويي؟ - چرا
    اين مرغک پر بسته را
    در دام غم، افسردمش؟
    اما چرا،
    عشق تو را،
    من سال‌ها در سينه پنهان داشتم
    وين راز دردآلود را،
    در دل نهفتم –آه- تا جان داشتم
    اين آتش سوزنده را، آخر کجا مي‌بردمش؟
  •  
  • منتظر شنیدن نظرات گرم شما عزیزان هستم.
  • دوست شما
  • مهدی
  • بای تا های
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دهم مهر 1385 و ساعت 10:14 |
سلام

توی کامنتای قبلیم یه خورده دوباره یاد جنگ و خونریزی خلاصه چیزای خشن افتادیم حالا واسه اینکه یه خورده انرژی بگیرین به اینا هم یه سری بزنین.

بقیه اش رو هم توی ادامه مطلب ببینین.

مهدی

بای تا های


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 10:39 |

 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 12:25 |
بازم سلام

این عکسا رو ببینین فکر میکنین که این سربازا به چی دارن فکر میکنن. خیلی صورتاشون بدون هیجانه معمولا اگه جنگ باشه باید یه خورده توی صورت سربازا دیده بشه. پس چرا اینطور نیستن؟

نظر شما چیه؟

برای دیدن بقیه عکسا به ادامه مطلب یه سری بزنین.

مهدی

بای تا های

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 12:20 |
سلام

امروز دوباره یاد جنگ بین لبنان و اسرائیل افتادم

یادم افتاد که یه سری عکس از سربازایی که توی لبنان بودن دارم فکر کردم بد نیست شما هم ببینین و نظرتونو بگین.

اگه همه عکسهارو میخوایین ببینین به ادامه مطلب یه سری بزنین.

مهدی

بای تا های


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 12:12 |