تبليغاتX
بچه ها بیایین گپ بزنیم flash suport
من ترانه 16 سال دارم
+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 10:50 |
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 10:15 |
۱- گشاده دست باش. جاری باش. کمک کن. مثل رود

۲- با شفقت و مهربان باش. مثل خورشید

۳- اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان. مثل شب

۴- وقتی عصبانی شدی خاموش باش. مثل مرگ

۵- متواضع باش و کبر نداشته باش. مثل خاک

۶- بخشش و عفو داشته باش. مثل دریا

۷- اگر میخواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش. مثل آینه

دوست شما

مهدی

فعلا

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 14:21 |
1- عامه مردم, روح خود را می فروشند تا با عایدات آن عمری را با وجدان خود طی کنند.(لوگال پارسال اسمیت)

2- جامعه آزاد جامعه ای است که افراد منزوی در آن امنیت کامل داشته باشند. (آدالی استیونسن)

3- برای اکثر مردم, مرگ در راه اصول آسانتر از زندگی کردن بر اساس آن است. (آدالی استیونسن)

4- جامعه مثل آب نمک است. شنا کردن در آن بد نیست اما بلعش وحشتناک است. (سایمن استرانسکی)

5- این یک اصل غیر قابل تردید است: کسانی که دائما از شرافت حرف می زنند از آن بویی نبرده اند. (رابرت سرتیس)

6- انقلاب ستمدیدگان را آزاد نمی کند, تنها استثمارگران را عوض می کند.(برنارد شاو)

7- وقایعی مثل انقلاب تنها شروع جذابی دارند. (هوارد ساکلر)

8- او هیچ چیز نمی داند ولی تصور می کند و تظاهر می کند همه چیز را می داند, این تعریف مختصر یک نماینده مجلس است. (برنارد شاو)

9- زمانی که پریان از رقصیدن و روحانیون از گوشه نشینی دست برداشتند, عمر دنیای شاد به پایان می رسد. (جان سلدن)

10- واعظ می گوید: چنان کن که من می گویم, نه چنان که من می کنم.(جان سلدن)

11- خداوند شریر را به اندازه کافی بر تخت نگاه می دارد تا فرصت کافی برای توبه کردن داشته باشد. (سوفی سگور)

12- آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند مجبور به تکرار آن هستند.( جرج سانتایانا)

13- هرچه بیشتر انسانها را می شناسم, سگ ها را بیشتر ستایش می کنم. (ایوان شفر)

14- برای شاد بودن تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری. (آلبرت شوایتزر)

15- فقرا نمی دانند که تنها دلیل آنان برای زندگی, تمایل ما به تظاهر به برخورداری از فضیلت سخاوت است. (ژان پل سارتر)

16- من مردانی را دوست دارم که مردانه رفتار کنند, قوی و کودکانه. (فرانسواز ساگان)

17- پول همه چیز زندگی نیست اما می تواند همه چیز را بخرد. (ادموند استاکول)

18- نظر شما در مورد مردم و جامعه چیست دوست عزیز؟؟؟

منتظرتون هستم.

دوست شما
مهدی
فعلا
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 12:26 |
1- بعد از ازدواج, دیگر عشق نیست, تنها زندگی است. (رومن رولان)

2- قبل از ازدواج, مرد قبل از خواب, به حرفهایی می اندیشد که شما گفته اید, اما بعد از ازدواج, مرد قبل از اینکه شما حرف بزنید, به خواب می رود. (رومن رولان)

3- دختری که ازدواج می کند, توجه جمع کثیری از مردان را با بی اعتنایی یکی از آنان عوض می کند.(هلن رولان)

4- بدون تو تحمل بهشت ممکن نیست و با تو دوزخ دیگر مکانی جهنمی نیست.(جان اسپارو - سنگ نوشته اش بر قبر همسرش)

5- تعریف من از ازدواج چنین است: قضیه با دو نفر آغاز می شود که زندگی را بدون وجود یکدیگر غیر قابل تحمل می بینند و بعد از مدتی به همان دو نفر ختم می شود که حالا دیگر زندگی را در کنار هم غیر قابل تحمل می بینند.(سیندی اسمیت)

6- ازدواج عوام, آنان را از شخصیت تهی و از خصوصیات اخلاقی خالی می کند. (رابرت لویی استیونسن)

7- ازدواج مکالمه طولانی دو انسان است که هر از چند گاه به مشاجره می انجامد. (رابرت لویی استیونسن)

8- عشق, خطای فاحش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه آدمهای معمولی است. (برنارد شاو)

9- دو تراژدی دردناک در زندگی وجود دارد: یکی اینکه در عشقت ناکام شوی و دیگر اینکه به وصال عشقت برسی. (برنارد شاو)

10- یک مرد بدون زن مثل ماهی بدون آب است ولی یک زن بدون مرد مثل یک ماهی بدون دوچرخه است. (گلوریا استاین)

11- زمانی که گفتم تا آخر عمر مجرد می مانم نمی دانستم که آنقدر عمر می کنم که ازدواج کنم. (ویلیام شکسپیر)

12- نظر شما در مورد ازدواج چیست؟؟؟

منتظرتون هستم

دوست شما
مهدی
فعلا
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 12:14 |
 ‌عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن.

 عشق بينايی را می گيرد و دوست داشتن مي دهد.

‌خدايا به آنان که دوست می داری بياموز که  عشق از دوست داشتن برتر است

 و به آنان که دوست ترداری بچشان که دوست داشتنن از عشق برتر.

از شهید دکتر علی شریعتی

دوست شما

مهدی

فعلا

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 10:46 |
سرود آفرينش:
د...
در آغاز هيچ نبود، كلمه بود،
و...
و آن كلمه خدا بود.
ک...
كلمه بي زباني كه بخواندش و بي انديشه اي كه بداندش، چگونه مي تواند بود؟
و...
و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود،
و...
و با نبودن چگونه ميتوان بود؟
و...
و خدا بود و با او عدم، و عدم گوش نداشت.
ح...
حرف هايي هست براي گفتن،
ک...
كه اگر گوشي نبود نمي گوييم.
و...
و حرف هايي هست براي نگفتن؛
ح...
حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آرند.
ح...
حرف هايي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند.
و...
و سرمايه ماورايي هر كس
ب...
باندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.
ح...
حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا،
ک...
كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند.
و...
و كلماتش هر يك انفجاري را به بند كشيده اند.
ک...
كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند…
ا...
اينان همواره در جستجوي مخاطب خويشند،
ا...
اگر يافتند يافته مي شوند.چ
و...
و در صميم وجدان او آرام مي گيرند.
و...
و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند.
و...
و اگر او را گم كردن،
ر...
روح را از درون به آتش مي كشند
و...
و دمادم حريق هاي دهشتناك عذاب بر مي افروزند.
و...
و خدا براي نگفتن، حرف هاي بسيار داشت،
ک...
كه در بي كرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد.
و...
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟
ه...
هر كسي گمشده اي دارد،
و...
و خدا گمشده اي داشت.
ه...
هر كسي دوتاست،
و...
و خدا يكي بود.
ه...
هركسي باندازه اي كه احساسش مي كنند، هست.
ه...
هر كسي را نه بدان گونه كه هست، احساس مي كنند،
ا...
انسان يك لفظ است كه بر زبان آشنا مي گذرد
و...
و بودن خويش را از زبان دوست مي شنود.
«علي شريعتي؛ بر گرفته از دفترهاي سبز»
دوست شما
مهدی
فعلا
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 10:35 |
نشستن سنگ بودن است و رفتن رود بودن
بنگر که سنگ بودن به کجا می‌‌ رسد
جز خاک شدن
و رود بودن به کجا می‌رود
جز دريا شدن.

 

از شهید بزرگوار دکتر علی شریعتی

دوست شما

مهدی

فعلا

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 10:21 |
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 8:26 |
سلام دوستان

اصلا فکر خودتونو خراب نکنین و حرص نخورین که چرا؟

از این چرا ها ما زیاد داریم.

توجهتونو به صافی آب استخر معطوف کنید.

عجیبه جوراب یادش رفته بپوشه

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 8:24 |
اختري كو كه در اين شام سياه،
راه بنمايد و تابد به سرم؟
همدمي كو كه در اين وحشت سرد،
سر بگوش آرد و گيرد خبرم؟
همه جا شب، همه جا شب،
همه جا درد و غبار!
همه جا نعش عزيزان فرو مرده به خاك!
نه نشاني ز كسي،
نه نسيم نفسي،
نه در اين باديه فرياد، نه فريادرسي!
كاروان مرده، جرس مرده، هوس مانده ز كار،
باد غران و من استاده در اين سوز هلاك،
چنگ در مو چو يكي زنگي ديوانه ي مست،
راست چونان دكلي بر سر توفان زده ناو،
ميكشم سر به فراز،
ميبرم تن به نشيب!
ميروم خسته و درمانده به آغوش شكست،
كو؟ چه شد سايه ي آن كهنه درخت؟
بانگ آن مردم شادان و دلير؟
چه شد آن باروي سخت؟
چه شد آن بازوي بخت؟
چه درافتاده در اين بيشه ي آتش زده؟... شير
رفت واين روبهكان جاي گرفتند به تخت!
همه مرگ است به هرجا نگرم، مرگ اميد!
تيرگي بر سر هر تيرگي افكنده پلاس،
درد بر درد و هوس بر هوس افتاده خموش!
آه! اين ناله ز كيست؟
بانگ شير است كه مي آيد از آن دخمه بگوش!
از فریدون توللی

دوست شما
مهدی
فعلا
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 10:54 |
خدایا ..... از کشته ی تو بوی خون نیاید و از سوخته ی تو بوی دود ، چرا که سوخته ی تو به سوختن شاد است و کشته ی تو به کشته شندن خشنود
خدایا هر چه از دنیا مرا خواهی را به کافران ده و هر چه از آخرت مرا خواهی داد به مومنان ده که مرا بسنده است در دنیا یاد کردن تو و در آخرت دیدار تو
خدایا به هر که دوست میداری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که : دوست داشتن از عشق برتره
خدایا ... ایمانم را به درجه ی کامل ترین ایمان رسان و یقینم را برترین یقین گردان و نیتم را به بهترین نیت ها منتهی ساز و کردارم را به بهترین کردارها تبدیل کن
خدایا ... زبانم را به هدایت گویا ساز و تقوا را بر قلبم الهام کن و به پاکیزه ترین روشم توفیق ده و مرا به کاری وادار که بیش از هر چیز به آن خشنودی
از دوست خوبم رضا
دوست شما
مهدی
فعلا
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 10:43 |
در سردر کاروانسرايي
تصوير زني به گچ کشيدند
ارباب عمائم اين خبر را
از مخبر صادقي شنيدند
گفتند که واشريعتا خلق
روي زن بي نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق
مي رفت که مؤمنين رسيدند
اين آب آورد آن يکي خاک
يک پيچه ز گِل بر او بريدند
ناموس به باد رفته اي را
با يک دو سه مشت گِل خريدند
چون شرع نبي ازين خطر جَست
رفتند و به خانه آرميدند
غفلت شده بود و خلق وحشي
چون شير درنده مي جهيدند
بي پيچه زن گشاده رو را
پاچين عفاف مي دريدند
لبهاي قشنگ خوشگلش را
مانند نبات مي مکيدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه مي تپيدند
درهاي بهشت بسته مي شد
مردم همه مي جهنميدند
مي گشت قيامت آشکارا
يکباره به صور مي دميدند
طير از وکرات و وحش از حجر
انجم ز سپهر مي رميدند
اين است که پيش خالق و خلق
طلاب علوم روسفيدند
با اين علما هنوز مردم
از رونق ملک نااميدند

شعر از ایرج میرزا


دست شما
مهدی
فعلا
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 9:43 |
سلام دوستان
یه بحث جالبی تو نظرم هست که میخوام تو پارت های مختلف براتون تو وبم بذارم.
البته اول بگم که این مبحث جدید و یه خورده سنگینه.
یه قسمت ازش مینویسم خواهشا نظرتونو بدین اگه دوست داشتین ادامه بدم.
اگر نه ادامه ندم چون هم من و مخصوصا شما خسته میشین.
پس لطفا مثل همیشه منو مورد لطفتون قرار بدین.
دوست شما
مهدی

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 12:38 |
<IMG alt="" hspace=0 src="http://www.tehroon20.com/gallery/albums/userpics/10001/normal_bozorg30.jpg" align=baseline border=0>
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 11:19 |